تبليغاتX
۞سلطان قلبها۞
















۞سلطان قلبها۞

اس ام اس جديد-شعر-اشپزي-جوك-عكس


میخوام خودمو معرفی کنم تا بیشتر از شرح حال من خبر دار بشین

اول اینکه من شاعر هستم و لختی دیگر کتاب شعرم به نام ثانیه های زود گذر عرضه خواهد شد

دوم اینکه علاقه به وفوری به ورزش فوتبال دارم و کتاب شعری تحت این عنوان {فوتبال و لختی دیگر}

هم در حال سراییدنش میباشم

امیدوارم بتوانم گامی در حد و اندازه ی فردوسی عزیزم بردارم چرا که در حال بازگرداندن شاهنامه به زبان فوتبالی میباشم.در کتاب من رستم در نقش گواردیولا –سهراب در نقش مورینیو –دل بوسکه در نقش زال-رونالدو در نقش افراسیاب و خلاصه اینکه شخصیتهای زیادی در این کتاب اوردم و یک اثر جاویدان و ماندگار خواهد بود و من در دنیا مشهور خواهم شد و لختی دیگر به ثروت عظیمی دست پیدا خواهم کرد.

و نام کتاب من چون بر گرفته از شاهنامه هست توپنامه خواهد بود

.بسی رنج بردم در این 5 سی

عجم زنده کردم بدین فوت سی

 

بله من 5 ساله برای این کتاب سختی کشیدم و شخصیت های این داستان رو تغییر دادم

و کاملا اشعار خودم هست این سروده ها و حتی این کتاب به زبان انگلیسی هم ترجمه شده است

و تا لختی دیگر وارد عرصه ادبیات طنز خواهد شد و من شیوا شکیبا در دنیا مطرح خواهم شد.

 

 

و این هم شعری دیگر از کتاب لختی دیگر

 

سفره ما ساده است           غذای ما پیتزا نیست

 

یه دیزی خوردنیست          خوشمزه و ماندیست

 

دسر ما سالاد نیست          ماست و خیار و شوید

 

این دسر ساده ای است       نوشابه سر سفرمون نیست

 

همون اب معمولیست         کاسه هامون چینی نیست

 

همون گلی قدیمی ست         اشپزخونمون اپن نیست

 

همون مدل قدیمیست          تیر خونمون اهنی نیست

 

همون چوبی قدیمیست         دیوارمون گچی نیست

 

همون کاه قدیمیست           یخچال توی خونمون نیست

 

همون کوزه قدیمیست         فرشمون اردکان نیست

 

همون موکت قدیمیست         بخاری تو خونمون نیست

 

همون الادین قدیمیست         تو خونمون حموم نیست

 

همون خزینه قدیمیست       اجاقمون 3 شعله نیست

 

همون پیکنیک معمولیست      برق کشی تو خونمون نیست

 

همون چراغ توریست          ابمون لوله کشی نیست

 

همون چاهی قدیمیست          تلویزیونمون رنگی نیست

 

همون سیاه سفید قدیمیست       کمد توی خونمون نیست

 

همون بقچه قدیمیست               پتو تو خونمون نیست

 

همون لحاف قدیمیست            کیف توی خونمون نیست

 

همون پالون قدیمیست           خدا رو شکر میکنیم

 

یک دل ساده داریم               به خاطر این سادگی هیچ گله ای نداریم

 

 

 

خب اینم از معرفی من امیدوارم خوشتون اومده باشه و کامل خونده باشید


 

نظر فراموش نشه بدروود

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 4:0 توسط شيوا| |

از دوستای خوبم هر کسی می خواد تو این وبلاگ نویسندگی کنه بهم خبر بده تا واسش نام کاربری و رمز عبور ایجاد کنم تا با کمکتون وبلاگو آپ کنیم
منتظرتون هستم

نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 1:9 توسط نیما| |

مرا اینگونه باور کن

    کمی تنها کمی خسته

          کمی از یادها رفته

             خدا هم ترک ما کرده

                    خدا دیگر کجا رفته؟

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 17:17 توسط نیما| |

اگر به سرنوشت خودتون علاقه مندید مطلب زیر رو بدقت مطالعه کنید سود نداشته باشه ضرر هم نداره من به نتیجه رسیده ام مطمئن باشید به نفع شماست


واریز به حساب بانکی شما


كسب در امد


سیستم وبمستری با کلیک های جند هزار تومانی

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:13 توسط نیما| |


نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:6 توسط نیما| |

زندگی یک بازی دردآور است

زندگی یک اول بی آخر است

زندگی کردیم اما باختیم

کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غم ها خوش است

با همین بیش و همین کم ها خوش است

باختیم و هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:4 توسط نیما| |

عصر یک روز بهاری بین گل ها دیدمت

شب که شد،در خواب دیدم دست بردم چیدمت

تو به سرمستی سوار اسب آبی بهار

من به تردستی باد از پشت زین دزدیدمت

خواب دیدم منتهای آرزوهای منی

سوزشی در سینه ام افتاد تا بوییدمت

خواب دیدم آخر هر چه نمیدانم تویی

پاسخم گفتی به خوبی،هر چه که پرسیدمت

تو چنان خورشید شوخ صبحدم خندیدی ام

من چنان ابر غریب نیمه شب گرییدمت

خواب دیدم قبله ی گل،کعبه ی باران تویی

من زمین تشنه ای بودم که می چرخیدمت

تا که ناز قامت تو،یک کمر،باریک شد

با سرا پای نیازم هفت دل رقصیدمت

نامه ای بودی که از دریا برایم آمدی

من چنان رود عطش با شوق می بوسیدمت

خواب دیدم تو همانی که دلم را برده ای

بعد عمری،دلبر من،دیدی آخر دیدمت؟!

آه از این شب،این شب رویایی دنباله دار

کاش صبحی می شد ای گل،واقعا می چیدمت

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:3 توسط نیما| |

من چقد هواتو داشتم وتو چقد سر به هوا بودی....

من چقد با خیالت زنده بودم و تو چقد بی خیالم بودی....

من چقد بدونت نمیتونستم و تو چقد ساده از کنارم گذشتی....

من چقد عاشق.....

تو چقد........

من و تو چقد باهم فرق داشتیم.....

اما چقد هم میومدیم......

راستی عزیزم....

روزه و نمازات قبول.....

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 3:28 توسط نیما| |

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید


نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 2:38 توسط نیما| |

ليلي زير درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.
خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.
مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود.
کافي است انار دلت ترک بخورد.

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 2:26 توسط نیما| |

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 2:25 توسط نیما| |

من به اندازه هر لحظه این ثانیه ها

و به اندازه شیدایی این قافیه ها

که تورا می خوانند دوستت می دارم

و به شوق گذر لحظه دوری از یار

منتظر می مانم

و چه شیرین است آن انتظاری که

سرانجامش وصل باشد

از عشق به کاشانه دوست                   دوستت دارم

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 2:18 توسط نیما| |

   دوست دارم کنارت با شم

                                      برای درد هایت مرهمی باشم

         دوست دارم در آغوشت جان ببازم

                                    با شوق لب هایت رنگ ببازم

          دوست دارم دوستت داشته با شم

                                    هر نفس به یادت دل ببازم

         دوست دارم با تو زیر باران

                                    بدون چتر اما عاشق باشم

         دوست دارم فقط دوستم داشته باشی

                                    دوست دارم یار مهربانم باشی

 

       

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 23:26 توسط نیما| |

خاطره ای فراموش

           یه قاب عکس خالی

پشت غبار اندوه

            تبسمی خیالی

چیزی ازم نمونده

              جز یه نگاه ساده

یه آسمون شرجی 

                یه بغض بی اراده

تنها امیدم اما موندن و بودن تو

کنار کلبه من حضور روشن تو

بذار که قاب خالی

                  دوباره جون بگیره

شب های سوت و کورم

                   پر بشه از ستاره

تو نازنین ترینی 

                  تو لحظه های تردید

نشان یه چشمه مهتاب

                    تو نگاه چشم خورشید

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 23:22 توسط نیما| |

هیچ دانی که در این خلوت بیرنگ سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم میمیرم ….
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 23:17 توسط نیما| |

سال ها پيش كه كودك بودم

سر هر كوچه كسي بود كه چيني ها را

بند مي زد با عشق

و من آن روز به خود مي گفتم

آخر اين هم شد كار ؟!

ولي امروز كه ديگر اثري از او نيست ...

چيني دل تَرَكي دارد و من ...

در به در، كوي به كوي ...

در پيِ بند زني مي گردم ...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 23:16 توسط نیما| |

116ssvaxe0jw55syhmsm.jpg

نظر یادتون نره دوستان  ممنون از این که  دیدن کردید

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 1:20 توسط نیما| |

دلم اينجا تنگ است

دلم اينجا سرد است

فصل ها بي معني

آسمان بي رنگ است

سرده سرد است اينجا

باز كن پنجره را

باز كن چشمت را

گرم كن جان مرا

اي هميشه روشن

باز كن چشم مرا

اي،نهايت در تو

 

اي هميشه با من

تا هميشه بودن

بازكن چشمت را

تا كه گل باز شود

قصه ي زندگي آغازشود

تا كه از پنجره ي چشمانت

تا دلم باز شود....!
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 18:11 توسط نیما| |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

 

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 18:6 توسط نیما| |

یک شاخه گل  از طرف یک قلب عاشق تقدیم به تو

شاخه گلی که با یک دنیا عشق و احساس عاشقانه برای تو چیده ام

از من بپذیر این هدیه را زیرا به خاطر تو و به عشق تو این شاخه را چیده ام

این تنها هدیه من نیست ، قشنگترین هدیه در قلب من است

همین قلبی که تنها برای تو می تپد! هدیه من به تو این است دوستت دارم

از من بپذیر زیرا از ته قلبم این کلام زیبا را به تو گفته ام 

همین که تو را دارم بهترین هدیه است ، همین که یک دنیا دوستت دارم زیباترین لحظه عاشقیست!

هر روز ، هر لحظه و هر ثانیه برای من و تو روز عشق است

امروز روز تو و فردا روز من است ، آری هر روز ما روز عشق است

می خواهم هر لحظه به تو این روز های زیبا را تبریک بگویم

و به عشق رسیدن روزهای در کنار هم بودن لحظه شماری میکنم

یک شاخه گل از طرف کسی که یک دنیا دوستت دارد تقدیم به تو

تو که می دانی خودت از گل نیز برایم زیباتری عزیزم

گلی که جایش در قلب من است

من و تو به انتظار روز وصال نشسته ایم تا به همگان ثابت کنیم که عاشق هم هستیم

دستت را به من بده عزیزم، بگذار به آغوش گرمت پناه ببرم

زیرا آغوش تو امن ترین و گرمترین جای دنیاست

حالا که در آغوشت هستم احساس میکنم خوشبخترینم

دلم می خواهد همیشه در کنارم باشی تا من نیز احساس آرامش کنم

یک هدیه دیگر نیز برای تو دارم ای بهترینم

لبهای سرخت را بر روی لبانم بگذار تا آن را به تو تقدیم کنم


نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 18:4 توسط نیما| |

Design By : Night Melody